فخر الدين ابراهيم همدانى ( عراقى )
9
كليات ( فارسى )
شيخ فرمود كه كار او تمام شده ، برخاست و بدر خلوتسراى عراقى آمده ، گفت مناجات در خرابات مىكنى ؟ بيرون آى . بيرون آمده ، سر در قدم شيخ نهاد و شيخ سرش را برداشته ، ديگر وى را در خلوت نگذاشت و خرقه از تن خود كشيده ، در وى پوشانيد . بعد از آن فرزند خود را بنكاح وى درآورد و او را از دختر شيخ پسرى آمد ، كبير الدين لقب كردند . بعد از بيست و پنج سال كه وقت استرداد امانت شيخ نزديك رسيد وى را بخواند و خليفهء خود ساخت ، اما حاسدان حسد كرده ، هر روز سخنان از وى به حاكم آن شهر رسانيدند ، لاجرم عزيمت زيارت حرمين شريفين ، زادهما اللّه تعالى شرفا ، نموده ، بعد از زيارت بجانب روم در حركت آمد و بصحبت شيخ صدر الدين قونيوى رسيده ، در خدمت او استماع « فصوص » نمود و در اثناى آن « لمعات » را نوشت و معين الدين پروانه ، كه از امراى عظام و والى روم بود ، مريد وى گشته ، جهت وى خانقاهى بساخت و شيخ در آنجا بحسن قوال ميلى بهم رسانيده ، اشعار به يادگار گذاشت ، چنان كه اين مطلع از آن جمله است : ساز طرب عشق چه داند كه چه سازست * كز زخمهء او نه فلك اندر تك و تازست و پس از فوت معين الدين متوجه مصر شد و سلطان مصر نيز معتقد و مريد گرديده ، شيخ الشيوخ مصرش گردانيد و در آنجا نيز با پسر كفشدوزى عشقبازى آغاز نهاد و مدتى با اصحاب بر در دكان او اشعار خواندى و گريه كردى و بعد از آن بجانب شام روان گشت . چون در دمشق شش ماه بگذرانيد پسرش كبير الدين از ملتان بيامد و مدتى در خدمت پدر بسر برد ، تا در سال ششصد و هشتاد و هشت يا در هفتصد و هفت عارضهاى در مزاجش استيلا يافته ، پسر را با اصحاب بخواند و وصيتها فرمود و پس از آن اين رباعى بر زبان آورده ، بدرود اين جهان بىبود نمود و در قفاى مرقد شيخ محيى الدين اعرابى مدفون گرديد : در سابقه چون قرار عالم دادند * مانا كه نه بر مراد آدم دادند زان قاعده و قرار كان روز افتاد * نه بيش به كس قسمت و نه كم دادند و عراقى در نظم و نثر سخنان عارفانه دارد و ديوان نظمش الحال متداولست